در انتظار افق

این سوی خاکریزهای عاشقی،آن سوی مرزهای غنچه های تب دار، دلی هست که به خاطرت می تپد و با بودنت جان می گیرد و تو بی صداتر از گذر زمان شرح دلتنگی هایم را شنیدی و حال با وجود همه ی خار و خزانها تنهایم می گذاری،

پس من چگونه باور کنم با تو بودن را؟

دلم تنگ شده است برای شنیدن صدایت، پس مینویسم از غربت بی تو بودن.

دلم مثل هوای آسمان ابریست وچشمانم هوای باریدن دارد، به راستی که سخن گفتن با تو چه زیباست.

سخن گفتن، نه حرف زدن، صمیمی و عاشقانه درد دل کردن.

من حرف هایم را روی نسیم هم مینویسم و تو آن را میخوانی.

من، من آتش عصیانم و تو سرود روشن بارانی.

چشم هایم در انتظار افقی ست که در منزلگاهم قرار داده ای، تا به تو نزدیک شوم.

دستانم دخیلی ست که به درگاهت بسته ام وچشمه ی چشمانم از عشق تو میجوشد.

و قلبم را به دست امواج سپرده ام تا شاید به ساحل آرامش تو

رهسپار شود...


/ 1 نظر / 21 بازدید