تقدیم به یه اونی که میدونه دوسش دارم ولی...


ای طلایی ترین واژه برای بودن.نمی دانم چرا این روزها با تو هم چون اشنای غریب رفتار می کنند و چرا این روزها نیلوفران سرد و یخی خوش اقبال تر از شقایق های دوست داشتنی اند.اما پاره ای وقت ها من دلتنگ و سرشار از حس بودن تمام اسمان مهتابی را می گردم و باز نگاه می کنم به اسمان و تنها یک ستاره از فانوس های شهر ان بالا بالا ها روشن تر است.

نمی دانم تو از کدام دیار امده ای؟از جنس کدام فریادی و صدایت از کدام کهکشان است که این گونه بی تاب توام و اشک هایم بر چشم ها روان.تو خوبی هایت از جنس چیست؟که دلم بی قرار توست.بهانه ای شد تا بگویم دوستت دارم و خواهم داشت همان طور که اسمان دریا را دوست دارد  و ستایش می کند و بدان اگر زندگی قطره اشکی بود به پایت می ریختم و اگر دنیا لعلی بود از گران بها ترین کانی های هستی ارزانی ات می کردم تا با حقیقت قلبم اشنا شوی!!!

کاش بدونی چقدر دوستت دارم!

/ 0 نظر / 9 بازدید