طفل نگاه

وقتی با لحن حریری ات قدم به شهر رویا هایم نهادی  : طفل نگاهم

 

به خاطرت گریستن را فراموش کرد .چه زیبا خند یدی ای فرشته  و

 

چه  صادقانه  لحن  اندوهم   را  به  حلاوت   لبخند  پاک  کردی  ...

 

روح خاکستری ام با یادت تا بهشت های ملکوتی سیر کرد و آبی شد :

 

درست رنگ نگاهت....چگونه بگویم دوستت دارم و چگونه باور کنی

 

که این دوست داشتن من مثل رنگ اطلسی ها پر از نجابت است  و

 

سر شار از نوری فیروزه ای...

 

قدم یه شهر دیده گانم  بگذار و بدان  که چشمانم  بستر آرزو های

 

کالی ست که با آمدن تو طعم بودن می گیرد.....

/ 0 نظر / 7 بازدید