لحظه های تنهایی

باز پشت پنجره ی مه گرفته یچشمانم می نشینم واز مروارید اشک که به روی گونه هایم می لغزد، می پرسم او را چه شد؟

باز از سر انگشتانم که با بازیگوشی بر قاب عکست می لغزند، می پرسم او را چه شد؟

باز از مطرب دل که فقط به شوق تو می نوازد، می پرسم او را چه شد؟

آه ... ای مهربان!

که دیگر به دیار خیال نمی آیی، دروازه ی رویا را نمی کوبی و سری به خانه ی متروک دلم نمیزنی.

من هنوز هم:

چشم به راه لحظه ای هستم که زلال مهر را به کام تشنه ام جاری کنی

و دستان پر مهرت را گهواره ی لحظه های تنهایی ام سازی

شاید:

حریر لطف رویا پیکر شب هایم را بپوشاند.

/ 0 نظر / 13 بازدید