تو را دوست میدارم

بادبادکها را از آسمان آرزوهایم فرا میخوانم،آن قدر نزدیک میشوند که میتوانم ابرها را از شانهاشان بتکانم، فرشته ای بر بال آخرین بادبادک نشسته است که بوی خدا و عشق میدهد.

آلبومم را ورق میزنم ،این فرشته را میشناسم،من و او در باغهای بی سایه ی ازل دنبال هم می دویدیم واز درختی ناشناس میوه می چیدیم.

او آدم و حوا را که پشت پنجره ملکوت ایستاده بودند،به من نشان داد.

در هوهوی بادها که با شتاب می گذرند،مرا ورق بزن و ترانه هایم را که بر قامت ظریف درخت انار نوشته ام بخوان.

دست بادبادکهایم را بگیر واگر فرشته ای از تو پرسید ساعت چند است ته نشین شدن عشق را نشانش بده!

آرزوهایم یکی یکی مرا صدا میزنند،کلمه هایم به یاد توست.

باور کن فردا هیچکس زیباتر از آنها نیست.

 

اگر کهکشان یائین بیاید به اتاق ساده ی من

که سرشار از عطر وحشی توست

غبطه خواهد خورد

/ 0 نظر / 9 بازدید