مسافری گمشده

قناری زیبای من! بخوان که بی تو، بی صداتر از تمام واژه های خاموشم.

بخوان برای من! چرا که بی صدای تو مسافری گمشده در بیابان زندگی ام.

پرنده ی زیبای من! یادداری آن روز را که بر روی شاخه ی خشکیده خیالم در باغ تنهایی نشستی و برایم قصه ها گفتی و به من حرف ها آموختی،قصه ی مهر، قصه ی تنهایی و قصه مظلومیت را و برایم حرف ها زدی، حرف هایی که بوی صداقت می داد و بوی خدا داشت.

تو به من آموختی که این فقط خداست که در همه حال دست نیاز بندگانش را می گیرد و سبد دعایشان را بدون اجابت باز نمی گرداند.

آری!

تو مرا به عشق خواندی تا در محراب عشق سجده بر خدای خویش کنم و یادم دادی که عاشق باشم و نشانم دادی که کدام شانه را برای تکیه گاه بر گزینم.

/ 0 نظر / 15 بازدید