آمیختی تمام  تنم با شرنگ ها
هل می دهی مرا تو به آغوش ننگ ها

من یونس تو نیستم و بی هوا مرا
هل می دهی همیشه به سمت نهنگ ها

هل می دهی که یک تنه لشکر شوم تو را
شمشیر برکشیده به فتح فرنگ ها

شاید که “نه” بگویم و این بار بشکند
جادوی ناتمام تمامی جنگ ها

حتی اگر به پاسخ یک بار سرکشی
رجم ام کنی همیشه به پرتاب سنگ ها…

.

.

.

کفتارهای کفر کمین کرده اند و شک
سرپنجه می کشد به یقین، چون پلنگ ها

*

آن سو من و  … تجسم ایمان خسته ام
افتاده بی رمق به تن سرد سنگ ها…

پایان برزخ است و کسی در خیال من
کل می کشد برای طلاق تفنگ ها

/ 0 نظر / 5 بازدید