به نام مکانیک قلب های تصادفی

وقتی از همه دنیا دلم میگیرد

ای قلم یاریم کن تا بنگارم دردم را بر صفحه ی سپید کاغذ

بگویم از دلهایی که سنگ شده اند

قدمهایی که عشق را لگدمال میکنند

و

قلب هایی که فقط صدای شکستنشان به گوش میرسد!



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

سکوت نهفته.........

http://up.iranblog.com/Files0/5feeab115c014f9fb65c.jpg

 

دای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و

 

 می شنوم که چه دلتنگ در کنج سکوت شب ‌،

 

 برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم

 

می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد

 

 آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم

 

 به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و

 

می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته....



+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

عشق مرده

http://up.iranblog.com/images/gjduaqsbk6oe2gu85qh.jpg


.چه زیبایی، چه زیبایی، چه زیبا من گرفتارم    چه غوغایی به پا کـردی درون قلــب بیمارم


چه حاشایی کنم دیگر همه بینند حالم را     چو پیدا شد نهان هایم، نمایان گشته اسرارم

رهایی ده مرا از خود بیندازم به جریانت       مرادیگربگیر ازمن که من درگیر تکرارم

چه دریاییست چشمانت مرا مفتون خود کرده     رهایم کن ز ساحل ها به دست موج بسپارم


+ نوشته شده در شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

دلتنگی

ای دل میگویم تو را اسرار و راز ، داستان هجرت وحس نیاز

همچو هاجرهجرتت آغاز کن ، ازهم اکنون عزم یک پرواز کن

ای مهاجر خانه را واپس گذار، آشیان و دانه را واپس گذار

از برای رستن از این دامگه بالی گشا ، بعد دیر است ای عزیزحالی گشا

لنگ لنگان نرم نرمک بس بود ، در کمینت یار خار و خس بود

ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ ، دشت باشد پر ز خاشاک و ز تیغ

تیغها بالت چه زخمی کرده اند ، یک به یک پرهای بالت را کنده اند

سنگهایی که چنین بنشسته اند ، جزء آنانند که پر بشکسته اند

گرچه بال و پر نداری زخمی است  لیک جانم، این رسیدن حتمی است

آسمان باران حسرت می گریست ، از برایش یک گل تازه بزیست

این گل از امید تو سرزنده است ، ریشه اش در قلب تو پاینده است

ای دلا بنگر گشایش دیر نیست ، بیش از این صبر و قرار مقدور نیست

یا علی گو دست بر زانو بنه  ، دست حاجت در گل بانو بنه

کن توسل ذره ای همت نمای ، نیت هجرت کن و بالی گشای

یک دو گامی بیش از این باید برفت ،  راه دور است پیش از این باید برفت

خوب می دانم که تو دل خسته ای ، پس برای چه چنین بنشسته ای

خوب می دانم دگر جانی نماند ،  رفته از این خانه، مهمانی نماند

صاحب خانه کجا رفته است یار توعزیمت کن از این شهر و دیار

رو به جایی که خدا باشد برو، خوب و بد از هم جدا باشد برو


خوبها در زمره این هجرتند ، با بدان منشین اسیر حسرتند

رو، سفر کن یک سفر سوی خدا ، بازگشتی هم ندارد این بلا

این کویر خشک را تنها گذار، رو تمام سختی اش برجا گذار

همسفر خواهی خدا یارت بود ، صبح و شام معبود غمخوارت بود

ای مهاجر بال و پر را باز کن ، ازهم اکنون عزم یک پرواز کن



+ نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

پایان


به تقاص چه گناهی  باید اینجوری بسوزم     واسه  یه اشتباهی چه اومد به حال و روزم


مگه من چه کرده بودم که چنین شکسته قلبم    آه از این خیال چشمات که منو گرفته از من

رسم این دوره زمونه شده عاشق کشی اما     بیچاره عاشق خسته که شده تارک دنیا

حالا باز حرفای مردم میشینه توی خیالم     کی میشه دل بسوزونی تو برای حال زارم

همیشه تو رو تو خوابها توی رویا ها میبینم     برای یه لحظه ی ناب توی آغوشت میشینم

ولی این فقط یه خوابه منم و یه دل خسته     به خدا که چشم به راتم پشت این درای بسته



+ نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

آرزو میکنم که فرود آمدن هر برگ پاییزی

آمینی باشد بر آرزوهای قشنگت...




+ نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

نمیدانم چه میخواهم خدایا...

به دنبال چه می گردم شب و روز...

چه می جوید نگاه خسته من...

چرا افسرده است این قلب پر سوز...

زجمع آشنایان می گریزم...

به کنجی می خزم آرام و خاموش...

نگاهم غوطه ور در تیر گی ها...

به اهنگ دل خود می دهم گوش...

نمی دانم چه میخواهم خدایا...



+ نوشته شده در شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

زندگی نقطه سر خط بی وفایی شده عادت



http://up.iranblog.com/images/ko1e1squa574ufoxh2da.jpg

زندگی نقطه سر خط بی وفایی شده عادت      تو نوشته بودی دیدار ... به قیامت


 زندگی نقطه سر خط تلگرافی شده نامه ات    قلبم رو مچاله کردی لای نقطه چین نامه ات

 عزیزم نقطه ته خط برو با خیال راحت     به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامه ات



+ نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

ناسپاس از عشق پاکت نیستم...

من که عمری با خیالت زیستم...

دوستت دارم به جان خود قسم...

روی حرفم تا ابد می ایستم...

عشق من ، ماه من ، عمر منی...

چرای این درد پنهان منی...

گر رود روحم ز پیکر نازنین...

روی حرفم تا ابد می ایستم...




+ نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

من ازتو راه برگشتى ندارم


http://up.iranblog.com/images/t2o7u49vmyz2zdesrzu.jpg


من ازتو راه برگشتى ندارم    تو از من نبض دنیامو گرفتی


تمام جاده ها رو دوره کردم     تو قبلا رد پاهامو گرفتی

من از تو راه برگشتى ندارم     به سمت تو سرازیرم همیشه

تو میدونی اگه ازمن جدا شی    منم که سمتِ تو میرم همیشه

کسی که رفتنو باور نداره      اگه مرد سفر باشه نمیره

خودم گفتم یه راه رفتنی هست     خودم گفتم ولی باور نکردم

دارم میرم که تو فکرم بمونی     دارم میرم دعا کن بر نگردم



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

سخت است که می نوش کسی دیگر بود

شمع شب خاموش کسی دیگر بود

با یاد کسی که دوستش میداری

یک عمر در آغوش کسی دیگر بود...



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

خدایا:اگر ماهی قلبم بر خلاف جریان رود توست ، مرا ببخش

خدایا:اگر بی عقلم و عاشق ، مرا ببخش

خدایا:اگر مترسک باغچه فلبم،ایمان را پرواز داده است ، مرا ببخش

خدایا:اگر تو را در میان خوشه های قلبم پنهان ساخته ام ؛ مرا ببخش

خدایا:اگر اینگو نه ام مرا ببخش ، ببخش ، ببخش



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

عشق را شما چگونه تفسیر می کنید؟

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید


چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟


دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم


تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟


چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،


صدات گرم و خواستنیه،


همیشه بهم اهمیت میدی،


دوست داشتنی هستی،


با ملاحظه هستی،


بخاطر لبخندت،


دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد


متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت


پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون



 


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟


نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم


گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم


گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم


اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره


عشق دلیل میخواد؟


نه!معلومه که نه!!


پس من هنوز هم عاشقتم





عشق واقعی هیچوقت نمی میره


این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره


"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم


"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم


"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه"



+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

مزار عشق

http://up.iranblog.com/Files0/00ebb466bef242b6beff.jpg



در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم


اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم


یا چشم بپوش از منو از خویش برانم!!


یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم...



+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

تنهایــــــــــــــــى!!

یه روز میاد که مثل من دیگه تو هم عاشق می شی
میاد یه روزی که تو هم دیوونه ی چشاش می شی

 

یه روز میاد که نازنین می فهمی حرفهای منو
یادت بمونه عزیزم همیشه من گفتم نرو

 


یه روز میاد که مثل من کنج اتاقت بشینی
هی شعر بگی گریه کنی عکس چشاشو بکشی


یه روز میاد من میدونم که تو اسیر عشق می شی
به حرفهای من میرسی حسابی قربونش می شی


من میدونم تو هم یه روز دلت می خواد فدا بشی
قربون چشماش بری تا یه وقت ازش جدا نشی


یه روز میاد تو تنهاییت خیره می شی به عکس اون
اونقده قربونش می ری اما می بینی نیست دیگه اون


یه روز میاد که مثل من کنار عکسش بشینی
نامه هاشو بخونیو واسه نگاهش بمیری

 
اون روز میاد که عشق تو یهو بهت نگاه کنه
تو چشمهای قشنگ تو خیره بشه صدات کنه


با خنده اون بهت بگه به درد هم نمی خوریم
تو خیلی خوبی اما ما بهم دیگه نمی رسیم

 
من میدونم اون روز میاد که تک وتنها بشینی
گلهای یادگاریشو بو بکشی گریه کنی


یه روز میاد که همه جا اسم اونو صدا کنی
برای برگشتن اون همش خدا خدا کنی

 
میاد یه روزی که تو هم مجنون و آواره بشی
دلت نخواد اما بگه مجبوری که جدا بشی


اونوقت به یاد من بیفت به یاد خاطراتمون
بدون چرا من همیشه گفتم نرو پیشم بمون



+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

ز نقد غمم زیاده دارم

http://up.iranblog.com/images/wizxa7qgi8z9kogbpfi1.jpg


هرنفس میرسد از سینه ام این ناله به گوش     که دراین خانه دلی هست به هیچش مفروش


چون به هیچش نفروشم که به هیچش نخرند    هرکه بارغم یاری نکشیده ست به دوش

 سنگدل گویدم از سیم تنان روی بتاب              بی هنر گویدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر                مخروش این همه ای طالب راحت مخروش

 آتش عشق بهشت است میندیش و بیا          زهر غم راحت جان است مپرهیز و بنوش

بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز                 غم جاوید اگر خواهی با شوق بجوش

پرو بالی بگشا خنده خورشید ببین                   پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش



+ نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش!


از کسی که

دوستش داری ساده دست نکش!

           شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

 و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن !

  چون شاید هیچ وقت ،هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه!!!



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

مزار عشق


در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم


اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم


یا چشم بپوش از منو از خویش برانم!!


یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم...



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

اهدایی از عشق.........

http://up.iranblog.com/Files0/4ff22bd4ff454446a93e.jpg



پسر به دختر گفت: اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

 هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت

 ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به

 قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من

 هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی

 این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه

هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید

 استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و

 درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم

 ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری

که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت

 موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)



دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر

 داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و

 به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم...



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

من می گویم

گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری
گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ، گفتی دلم را نیز باور نداری
سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمانی خیس
گونه ام خیس شد و قلبم شکسته
گفتی که تو قلبم را شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، احساست در هم شکست
گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم ، من نیز سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و اشک ریختم

گفتی بی خیالی از اشکهایم ،چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخ
گفتی کاش که عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه این دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه کس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خیلی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است تنهایی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است قلب یارش باید همان تنهایی او باشد
گفتی که این حرفایت تکراری است ، گفتم به جز تکرارش راهی نیست

گفتی که آغوشت را میخواهم ، گفتم که منتظر بمان عزیزم
گفتی که شانه هایت را میخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی که تو از حرفهایم پریشانی ، گفتم حرفی نیست و حرفهایت شکنجه ای بیش نیست
گفتی که لبخندی بزن ، گفتم که حس لبخند نیست
گفتم با اینکه این کلمه تکراری است و با اینکه باور نداری باز میگویم که دوستت دارم
چیزی نگفتی و سکوت کردی

گفتم که دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازیر شد
و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو نیز مانند من اشک ریختی

amicizia_by_adry.gif

 



+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

تو را من دوست میدارم

شب از تکرار تو زیباست که من عاشق شدم با تو  

نگیر از من نگاهت رو همون حرم نفسهاتو

منو اینگونه عاشق کن سرا پا شوق دیدارم

ببین چشمامو از عشقت شبها تا صبح بیدارم

بذار تا پر کنم از تو، من این ظرف وجودم رو

بذار تکرار دیدارت بگیره تار و پودم رو

واسه گرمی چشمونت همیشه در تب و تابم

نگیری خوابو از چشمام که با عشق تو میخوابم

شب از تو پر شده انگار، نگاه کوچه و دیوار

من و آیینه هم اینجا به شوق لحظه دیدار

من و عشق اهورایی،سرم به سجده گاه تو

تویی تو کعبه عشقم نگاه من به سوی تو

خوشم در عشق تو هر بار که در تکرار دیدارم

نگاهی کن به سوی من که بی چشم تو بیمارم

شب و روزم شده عشقت به این عشق تو می بالم

نباشی از همه دنیا بدون تو چه بیزارم



+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

گرفتم زانو هایم را در بغل تا بیایی

چشم هایم بارانیست تا تو بیایی

لباس غم بر تنم

پس کی می آیی؟

فقط این را بدان 

هر وقت که آیی

خوش آیی



+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

بیا که درده دلم را فقط تو میفهمی

با مداد رنگی روزه آمدنت را نقاشی میکنم و جادهایه رفتنت را خط خطی! کسی برایه من نیست. بیا غلط هایه زندگیم را به من بگو و زیره اشتباهاتم را خط بکش.بودنت مثله دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی،ماهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح میایی؟ کدام چمدان ماله توست؟ کدام دست ترا به من میرساند؟کدام روز ماله من میشوی؟                                            

بیا که درده دلم را فقط تو میفهمی               ((دوستت دارم))



+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

ای نازنین عشق

آی نازنین عشقم

باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم

کاش می خوابیدم ، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

آی نازنین عشقم

بیا رسید وقت درو ، مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم ، درو کنیم گندما رو

بیا بیا نازنین عشقم ، نازنین عشقم

آی عشقم عشقم، ای نازنین عشقم



+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

برتو عیب است مشو ساقی بزم دگران

    
 

 باده از دست رقیبم ، تودگر نوش مکن                               

با رقیبم  تو چنین دست در آغوش مکن                           

 

برتو عیب است ، مشو ساقی بزم دگران         

خون دل می خورم وخون مرا نوش مکن        

 

روی چون ماه به این کهنه حریفان منمای                             

لاجرم  فتنه ازآن    مست  بنا  گوش مکن                              

  

گرکسی  می  خورد  وذکر لبت را گوید        

دامن ازوی بکش وبر سخنش گوش مکن      

 

یار مایی   و  چراغ  دل  و  تاج سر ما                          

عهد و پیمان مگسل ، عشق فراموش مکن                        

  

راه خود گیر ، نگارین ، به کنارش تو نمان  

نرگسم دیده به خاک و ره ما فراموش مکن  



+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

بیمار تو ام

امشب ای جان باز بیمار تو ام

عاشقم ، دیوانه  ام ، زار تو ام

@

همگان خوابند  و من در انتظار

روزوشب بی خواب وبیدارتوام

@  @

نیستم  شبگرد  و مستی بی قرار

بی خبر از خویش وهوشیار  توام  

@  @  @

با خیالت  جمع  و، فردم  از همه

باز  در  افسون  ، پندار   تو  ام

@  @  @ 

می شکوفد اشک همچون غنچه ای

آتشم ، اشکم ، که    گلنار تو ام

  @  @  @ 

بوسه   خورشید   واشک لاله ام

نور  و  نار و  آب  گلزار تو  ام

  @  @  @

آه می دانم که بی من سر خوشی

کاش   دانستی  که  بیمار  تو  ام



+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

کلبه متروک عشقم بی تو ای

کلبه متروک عشقم بیتو ای پروانه سوخت

لابلای  شعله هایش این دل دیوانه سوخت

***

داستان عشق من درخاطرات  افسانه  شد

بند بند استخوانم ضمن این افسانه سوخت

***

بانی   دمساز    رفتم  گوشه  ویرانه   ای

آه حتی  بامن ونی گوشه  ویرانه  سوخت

***

مرغ عشقم باچه زحمت جزجز لانه ساخت

آخر آن بیچاره بین شعله های  لانه سوخت

***

اشک غم از دیده ها  جاریست  درناکامیم

گوهیا هرکس چومن درماتم جانانه سوخت

***

وقتی     اندوه  جداهی  را  دلم  باور  نمود

                                         هم تحمل هم امیدم هردو دریک خانه سوخت



+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

آرزویم این است

 

آرزویم این است...

 

آرزویم این است

نتراود اشک در چشم تو هرگز

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

وبه اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد . . .

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه

که دلت می خواهد



+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

تو فقط دانستی..

تو فقط دانستی...

 

هیچ‌کس مثل تو احساس مرا درک نکرد

و نفهمید که عشق

مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است

تو فقط دانستی

چون‌که نایاب ترین الماسی

 دوستت می‌دارم

ای که احساس مرا می‌فهمی

ای که می‌دانی عشق

مثل یک مثنوی شورانگیز

پر زِ ابیات قشنگی‌ست

که هریک از آن

معنی ناب و لطیفی دارد

عشق آن تابلو زیباست که در آن پیداست

گذر سخت زمان دوری

گذر ساعت وصل

به یکی چشم زدن

روح مشتاق و ستایشگر دوست

لب خندان و رضامند نگار

ناز معشوق و نیاز عاشق

بارش گریه شوق

سرخی شرم حضور

پیچش موی بلند

دور انگشت نوازشگر یار

لذت بوسیدن

تپش تند نفس وقت وصال

همدلی همنفسی همکاری

روح ایثار وصبر

وقت ناهمواری

وهزاران تصویر

که تو در یاد آری

ای که در مرتبه و معنی عشق

قافله سالاری



+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

The image “http://niloofaraneh68.persiangig.com/image/zendan.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بلکه گذاشتن سدی در برابر

رودیست که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است

که به اسفناک ترین حالت شکسته است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی

 است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

http://img.timeinc.net/time/2002/salgado/images/01.jpg
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان

زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن یک همراه واقعیست

که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. 
 http://rangineblog.persiangig.com/image/ax 8/gam.jpg

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

http://akshas.files.wordpress.com/2007/03/alone.jpg

بلکه به دست فراموشی

سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

 http://iranrooz.persiangig.com/image/pic-love/ghame_eshsh.jpg

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


بلکه یخ بستن وجود آدم ها و

بستن چشم هاست !



+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

پشت دیوارهمین کوچه بدارم بزنید


پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید
من که رفتم ..بنشینید و هوارم بزنید
باد هم اگهی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که بد بودم و دارم بزنید
من از ایین شما سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید





http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:tfU7QE1kpOdmNM:http://upiran.com/images/39146143225636579820.jpg&t=1



+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

برای تو می نویسم

 

 

برای تو می نویسم 

برای تو می نویسم........

.

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست

.

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست

.

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست

.

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

.

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

.

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی

.

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی

.

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

.

برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است.

.

برای تویی که قلبت پـاک است..

.

برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است.

.

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است.

.

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است.

.

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است.

.

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..!



+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

حدیث

حدیث عشق من و تو،حدیث ابر بهاریست،تو از قبیله لبخند،من از قبیله اندوه.
فضای فاصله صد آه،فضای فاصله صد کوه،تو از سپیده و نوری،من از شقایق گلگون



+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

غریب است دوست داشتن.وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر . تقصیر از ما نیست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


+ نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

جدال

نه به اون عشق و امید و آرزو / نه به این جنگ و جدال و گفتگو

نه به اون گریه و دوستت دارم و دلتنگی / نه به این خنده و این نفرت و این دلزدگی

نه به دلبستگی ات نه به این خستگیت . . .



+ نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

خداحافظ


23 آبان 89 - 20:35

به جایی می روم اما نمی دانم کجا، این گونه آواره
نمی دانم، ولی شاید برای من به این زودی شقایق ها نمی خندند
و هد هد بر نمی گردد

پرستو ها! شما بیهوده می خوانید
تلاش و جستجو تان را رواق خانه پاسخ نیست
خدارا دست بردارید ازین دیوار و سقف و پشت و پهلو ها
!خدا حافظ گل لاله – خدا حافظ پرستو ها
ء
زمین سخت آسمان دور و هوا تا عرش باروتی
نه زمزم بهر ما پاک است و نه گنگا به هندو ها
!خدا حافظ گل لاله – خدا حافظ پرستو ها

 

 

12032.jpg



+ نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

هر که از راه رسید ناخنکی زد قلب مرا

آمدند تیشه به دست بزنند اصل مرا

تو هم ای یار بزن نا خنکی قلب مرا

تیشه ات تیز کن و بزنش اصل مرا



+ نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

سیب

بر شاخه ای نشستی و سیبم نمی شوی

دلتـنـگ دســت هـای غریـبــم نمی شوی

در خوابـهای مـن کسـی از راه مـی رســد

تعـبـیــر خــوابــهـای عجیـــبم نمی شوی؟

بیمـــارم،آن چنــان که حریـفـت نمی شوم

بــی تابی ،آن چنان که طبیبـم نمی شوی

من کوهــم و تو کوهنــوردی که بــی گمان

قــربـانـی فــراز  و  نشیبـــم نـمـی شوی

* * * * * *

دستی شدم که گاه رفیـــقت نمی شوم

سیبی شدی که گاه نصیــبم نمی شوی



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

مردن

این روزا حال مردنو ندارم

خیال غصه خوردنو ندارم

نه خیلی خسته ام،نه خیلی پیرم

نه از گل و نه از پرنده سیرم

دنیا اگه گمم کنه مهم نیست

خوراک مردمم کنه مهم نیست

مهم اینه که هر نفس تو باشی

حتی تو گوشه ی قفس تو باشی

مهم اینه تو خاطرت بمونم

هر جا باشم مسافرت بمونم

از اینجا و از اونجا رونده ت منم

برکه ی خرد تنها مونده ت منم

پروانه ی تو پیله مونده ت منم

بلبل پشت میله مونده ت منم

کاشکی یه امشب ببینم خوابتو

خواب نگاه گرم و بی تابتو

یه خونه ی نقره نشون نمی خوام

خورشید و ماه و کهکشون نمی خوام

یه پر می خوام رهاترین پر باشه


+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

پرنده...

 

مرا پرنده آفرید و شاهبال را برید

شکست ساقه را و شاخه خیال را برید

مرا پرنده آفرید و نغمه ریخت در دلم

زبان سرخ تک درخت باغ لال را برید

چرا پرنده و غریب و بی قرارم آفرید؟

چرا بدون گل قبای سبز سال را برید؟

کدام مست از میان واژه های شاعران

فراق را خرید و ریشه وصال را برید؟

کدام دست داس ماه را از آسمان گرفت

گلوی آبراه چشمه زلال را برید؟

پرنده بودن و قفس نداشتن مهم نبود

چرا مرا گذاشت روی کوه و بال را برید؟

 



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

باز باران،

باز باران،

با ترانه،

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه.

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده

در گذرها،

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

یک دو سه گنجشک پر گو،

باز هر دم

می پرند، این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی،

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی.

 

یادم آرد روز باران:

گردش یک روز دیرین؛

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان.

 

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده،

از خزنده،

از چرنده،

بود جنگل گرم و زنده.

 

آسمان آبی، چو دریا

یک دو ابر، اینجا و آنجا

چون دل من،

روز روشن.

 

بوی جنگل،

تازه و تر

همچو می مستی دهنده.

بر درختان میزدی پر،

هر کجا زیبا پرنده.

 

برکه ها آرام و آبی؛

برگ و گل هر جا نمایان،

چتر نیلوفر درخشان؛

آفتابی.

 

سنگ ها از آب جسته،

از خزه پوشیده تن را؛

بس وزغ آنجا نشسته،

دم به دم در شور و غوغا.

 

رودخانه،

با دو صد زیبا ترانه؛

زیر پاهای درختان

چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،

نرم و خوش در جوش و لرزه؛

توی آنها سنگ ریزه،

سرخ و سبز و زرد و آبی.

 

با دو پای کودکانه

می دویدم همچو آهو،

می پریدم از لب جو،

دور میگشتم ز خانه.

 

می کشانیدم به پایین،

شاخه های بید مشکی

دست من می گشت رنگین،

از تمشک سرخ و مشکی.

 

می شندیم از پرنده،

داستانهای نهانی،

از لب باد وزنده،

رازهای زندگانی

 

هر چه می دیدم در آنجا

بود دلکش، بود زیبا؛

شاد بودم

می سرودم

“روز، ای روز دلارا!

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا؛

ورنه بودی زشت و بیجان.

 

این درختان،

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان؟

 

روز، ای روز دلارا!

گر دلارایی ست، از خورشید باشد.

ای درخت سبز و زیبا!

هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

 

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.

آسمان گردید تیره،

بسته شد رخساره ی خورشید رخشان

ریخت باران، ریخت باران.

 

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه ها ی [ گرد] باران

پهن میگشتند هر جا.

 

برق چون شمشیر بران

پاره میکرد ابر ها را

تندر دیوانه غران

مشت میزد ابر ها را.

 

روی برکه مرغ آبی،

از میانه، از کرانه،

با شتابی چرخ میزد بی شماره.

 

گیسوی سیمین مه را

شانه میزد دست باران

باد ها، با فوت، خوانا

می نمودندش پریشان.

 

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا.

 

بس دلارا بود جنگل،

به، چه زیبا بود جنگل!

بس فسانه، بس ترانه،

بس ترانه، بس فسانه.

 

بس گوارا بود باران

به، چه زیبا بود باران!

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

 

“بشنو از من، کودک من

پیش چشم مرد فردا،

زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -

هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

هنوز اول عشق است

موجهای پرشکوه

مثل کوه…

با وجود اضطرابها

در کنار آبی عمیق عشق

ایستاده ایم

ما هنوز

دل به آبها

به التهابها نداده ایم…

یا به عمق می رسیم و

بی نشانه ها

یا ستاره می شویم

در کف کرانه ها…

صبر کن

هنوز اول حکایت است

قصهّ من و تو

نقطهّ شروع بی نهایت است…



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

قاصدک

هنوزم قاصدکی!

نکنه تنگ غروب

گول حرفای نسیمو بخوری

بری از غربت من دل بکنی

 

آخه زیبا!

مگه جز تو کسی هم اومده اینجا به دلم سر بزنه

وقتی از چارطرف آسمون ابرای سیاه پیدا میشن

تا بیان زل بزنن توی چشام

آخه زیبا

مگه جز تو کسی هست

بره از باغچه گلای اطلسی دسته کنه

بزنه کنج موهاش

منو دیونه کنه

 

می دونم خسته شدی

می دونم غیر شب شوم سیاه

یا بجز ابرای تیره که مدام

دل سادتو پریشون می کنن

توی این شهر غریب هیچ کسی نیست

منم و قاصدکم

که دلم می خواد از اون اول صبح

تا همین تنگ غروب

توی چشمای سیاش زل بزنم

شبو دیونه کنم!

 

منم و قاصدکم…

منم و قاصدکم…

حالا اینجوری میخوای

بری تنهام بزاری؟

با همین دسته گلای اطلسی روی موهات؟

آره خاتون؟

می ری تنهام میذاری؟

گول حرفای نسیمو می خوری

که می گه می بردت اون ور شب

می ره جایی که تموم کوچه هاش برق می زنه عین بلور

که سیاهی نداره

که زمستون دیگه پیداش نمیشه…

آره خاتون؟

می ری تنهام می زاری؟

 

***

منم و خاطره ها…

منم و خاطره ها…

یادمه یه روز تو این شهر کبود

یکی اومد صورتش عین بلور

با دوتا چشم سیاه

با یه دسته از گلای اطلسی روی موهاش

اومد اینجا

که با چشمای سیاش

تو نگام زل بزنه

منو دیونه کنه…

یه روزم تنگ غروب

گول حرفای نسیمو بخوره

بره تنهام بزاره

منو ویرونه کنه…



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

آمیختی تمام  تنم با شرنگ ها
هل می دهی مرا تو به آغوش ننگ ها

من یونس تو نیستم و بی هوا مرا
هل می دهی همیشه به سمت نهنگ ها

هل می دهی که یک تنه لشکر شوم تو را
شمشیر برکشیده به فتح فرنگ ها

شاید که “نه” بگویم و این بار بشکند
جادوی ناتمام تمامی جنگ ها

حتی اگر به پاسخ یک بار سرکشی
رجم ام کنی همیشه به پرتاب سنگ ها…

.

.

.

کفتارهای کفر کمین کرده اند و شک
سرپنجه می کشد به یقین، چون پلنگ ها

*

آن سو من و  … تجسم ایمان خسته ام
افتاده بی رمق به تن سرد سنگ ها…

پایان برزخ است و کسی در خیال من
کل می کشد برای طلاق تفنگ ها



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 



ترس ِ یک پرسه ی بی حوصله در برف شدن!

آدم ِ منطقی ِ مبهم ِ کم حرف شدن!

 

بین هر فعل ِ پر از وسوسه چرخیدن...و

بی تفاوت وسط  خاطره ها، صرف شدن

 

تا خدا حافظی ات را به خدا بسپارم

بروم، دست از این «بود» و «نشد» بردارم

 

زندگی خسته ی تکرار ِ فراموشی هاست

چشم ِ بیدار، که در حسرت خاموشی هاست

 

زندگی خسته تر از من... هیجان می خواهم

تا فراموش شوی، باز زمان می خواهم

 

به تو پس می دهم «احساس خوشی دارم» را

باز آیینه نشان می دهد انکارم را

 

پرم از هر چه به «ما» ربط ندارد ، خالی!

پرم از حسرت یک عشق فقط جنجالی

 

خوب تعبیر شده بی کسی ام ، در خوابت

شب ِ سردیست در این کوچه ی بی مهتابت

...

تب این فاصله را دور کن از من ، سردم

فکر این باش که :

« یک روز اگر برگردم...؟ !»

 

به خودت وعده ی بی جا بده، آرام بگیر!

تلخ ، از هرزه ی «تکرار شدن» کام بگیر

 

به هیاهوی کسی در وسط ِ شهر بخند

اخم کن، طعنه بزن، بعد پر از قهر، بخند

...

دیر شد! اینکه تو برگردی و لبخند ِ مرا...

آه رو کرده زمان ، دلخوری ِ گند ِ مرا



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

  طرح بهم خورده ی زندگیمو

   خط بزن و یه شکل تازه رو کن

   خاطره ها رو پس بگیر از این عشق

   خودت رو توی لحظه جستجو کن!

                           چه بی تفاوتم به  چشم خیست

                          چه بی بهونه باز داری می ری

                          من وسط فاصله ها نشستم

                          تو اونور جاده ی ناگزیری

                                       چجوری تا ابد به پات بمونم

                                      وقتی همیشه موندنت عجیبه

                                      وقتی تو حوای دلم نباشی

                                      تلخ ترین میوه ی قصه سیبه

  اونروزا وقت رفتنت می مردم

  اما دیگه عادته بی تو بودن

  می گفتی عشق ما رو چشم می زنن

  بس که تموم آدما حسودن

                        گذشته ها گذشته، اما حالا

                       کجای قصه مون حسودی داره؟!

                       لحظه به لحظه اضطرابه دنیام

                      عشق عجب اوج و فرودی داره!!

                                    شکسته ظرف طاقتم تو دستات

                                   من و ببخش به اونهمه صبوری

                                   ببخش که راه ِ رفتن و نبستم

                                  راضی شدم به ارتکاب دوری!

   نه اینکه رفتنت برام قشنگه!

   خستگیمو بزار به پای عادت

   یک کلمه ( حس به هم رسیدن )

   رو لب زندگی گرفته لکنت...



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

دل دیوونه

چند روزه دل دیوونه میگیره همش بهونه

آتیشم میزنه هر شب جای خالیت توی خونه

دل من هواتو داره دیگه طاقت نمیاره

این دل همیشه گریون مثه ابرای بهاره

...

نگو که رفتن تو سهم منه

دل من طاقت نداره میشکنه

نگو که باید جدا شیم نگو قسمت من و تو رفتنه....



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

جرم من چیست ؟

جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام    
آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام     
جرم من چیست که درکلبه تنهایی خویش  
زاهد گوشه محراب لبانت شده ام 
آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر   
جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام
آمدی ساده نشستی به گلیم دل من 
جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام 
ای که از شورجوانی خودت سرمستی   
ساغری نوش که ساقی شرابت شده ام 
آمدی ساده نشستی و چو طوفان رفتی  
هیچ  انگار ندیدی که خرابت شده ام   
 رفتی و بی خبر از خویش نمودی ما را  
لحظه ای چند نظرکن نگرانت شده ام  
ای که از حال دل من خبری نیست تو  را
با خبر باش که من چشم به راهت شده ام



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

خوشا تنهایی ...

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ از من نمی ماند

و من گریان و نالانم

من تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریا یی پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از من

و دیگر هیچ از من نمی ماند

و من تنهای تنهایم

خوشا تنهایی که بی وفا نیست

و همیشه منتظر ما هست



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

حرف دل

همیشه زود تصمیم می گیرم تا دودلی دست از سرم بردارد

اگر همان لحظه تصمیم به فراموش کردنت نمی گرفتم

همان لحظه که...ترسیده بودم...ترسیده بودم که هراسان برگردم و سر بگردانم به

سمتت...که بمانم بین راه...مردد

که پا سست کنم که نماندم چرا...نجنگیدم...که روزی بپرسم از خودم...ماندنم ارزشش را می

داشت شاید...

هیچ کس "مال من" را نمی فهمد آنطور که تو می فهمی...قرار هم نیست بفهمد

اصلا"!...هربار که گفتم به کسی "مال من باش...!"دیدم که نفهمید...!نمی فهمد!...همان قدر

که وقتی به من گفتند نفهمیدم;

جایی خوانده بودم

((از او که رفته نمی توان رنجشی به دل گرفت...او که رفته هر گونه حقی بر گردن ما

دارد...حتی اینکه دیگر دوستمان نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید که چرا باید شایسته ی محبت نباشیم که ما را ترک کنند

و این خود دردی کشنده است))

عشق را چگونه می شود نوشت

در گذر این لحظات پر شتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت سخن گفتن نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند

من تو را

او را

...کسی را دوست می دارم



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

طفل نگاه

وقتی با لحن حریری ات قدم به شهر رویا هایم نهادی  : طفل نگاهم

 

به خاطرت گریستن را فراموش کرد .چه زیبا خند یدی ای فرشته  و

 

چه  صادقانه  لحن  اندوهم   را  به  حلاوت   لبخند  پاک  کردی  ...

 

روح خاکستری ام با یادت تا بهشت های ملکوتی سیر کرد و آبی شد :

 

درست رنگ نگاهت....چگونه بگویم دوستت دارم و چگونه باور کنی

 

که این دوست داشتن من مثل رنگ اطلسی ها پر از نجابت است  و

 

سر شار از نوری فیروزه ای...

 

قدم یه شهر دیده گانم  بگذار و بدان  که چشمانم  بستر آرزو های

 

کالی ست که با آمدن تو طعم بودن می گیرد.....



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

میدانم که نمیدانی

دوباره     شعر  می گویم  و   می دانم   نمی دانی

 

و   شاید  هم   زبانم  لال   شعرم   را  نمی خوانی

 

دوباره   شعر  می گویم   پس  از یک  بغض  درد آلو د

 

پس از  یک عصر  یخبندان  خودت که خوب می دانی

  

هوا      بارانی   و   مرموز   و    لب هایم  ترک  خورده

 

دو چشمم  خسته و  خشکند چرا هرگز  نمی باری؟

 

صدای      پای    یک  عابر  و  کوچه  خلوت  است  اما

 

تو   را  هرگز  نمی بینم   و  شاید  هم    نمی آیی...

 

صدایم       کن......   از      اینجا      سخت      بیزارم

  

چر ا  سوهان  عشقت  را  به  روح  من  نمی سایی ؟

 

خدایم     ر ا  قسم   دادم  به   چشم   ابری ام   شاید

 

به     خوابت  آیم   آن لحظه  که  تو آشفته می خوابی

 

در  این    تنهایی ام   بی  تو  برایت   اشک   می ریزم

 

و    تو   چشم  مرا هرگز   به  یاد   خود    نمی آری..

 

غزل  می گویم اما  حیف  که می ماند  در  این   دفتر

 

غم  رسوایی  از  عشقی   که   می دانم   نمی دانی

 

غزل هایی  که  رازم   را  همیشه   فاش   می سازند

 

غزل هایی  که  می گویم  و  تو  هر گز   نمی خوانی



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

فاصله

وقتی    که   پای    قافیه ام   لنگ  می شود

 

یا    کوچه     های خاطره  پر سنگ می شود

 

گاهی     که باز   روح    مرا  سنگ  می زنند

 

وقتی    که  آه   جای   دلم   تنگ   می شود

 

وقتی    برای    با   تو    نبودن   بهانه   هست

 

وقتی     سکوت  خانه  پر از  زنگ    می شود

 

وقتی همیشه  جرم   دلم   بی گناهی  است

 

وقتی    وجود   و   بودن  من   ننگ  می شود

 

وقتی   برای   سادگی ام     خنده    می کنند

 

وقتی    سکوت   هم    پر    نیرنگ   می شود

 

وقتی      هنوز   فاصله   ها   عادلانه   نیست

 

وقتی   که  نقش  عاطفه  کم رنگ   می شود

 

وقتی   برای   رفتن     خود    دیر    می کنیم

  

وقتی  که  دست  مصلحتی  چنگ می شود

 

گاهی  برای  گفتن  خود    شعر   می شوم

 

وقتی    که  پای  قافیه ام   لنگ    می شود



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

مرا بکشید...

مرا بکشید ... من همان مجرمی هستم که  سالها  پیش از  چنگ  وجدان خود  گریخته ام  . مرا   به

زنجیر بکشید . من همان یاغی بی رحم آبروی خویشم .مرا اعدام کنید . من لحظه های خوب زندگی

را به خاطر مستی از  غرور  دزدیده ام   ...........    مر ا از  میان  گورستان های  عذاب  بیرون  نبرید .

می خواهم  قصاص  شوم  . می خواهم  مرا  با  خیال  شکنجه  کنید . می خواهم مرا  با  نیشخند

عذاب دهید . می خواهم با ساقه ی  نیلوفر  اعدامم  کنید....

 به راستی  کدامین  مجرم تا  به  این حد  به اعترافات خود  دروغ  می گوید و  کدامین جانی خطرناک

جرات  کشتن  احساس  خود  را  دارد ... و  کدامین دست پلید  مثل دستان من  ورقه ی مرگ خود را

 امضاء می کند .................                

دوست دارم  مرا  در  دشت  بی نارون  رها  کنید . می خواهم  اعترافات  زندگیم  را  روی  شن های

 نرم  دریای  خشکیده ی  لطف  بنگارم .  می خواهم  مرا با سکوت  عجین  کنید  و  در  سلول زمان

 حبس  سازید  . اگر  انصاف  داشته  باشید  روزی  یکبار  مرا  به  ملاقات  آفتاب  ببرید  و  اگر  لطفتان

زیاد باشد بگذارید شب ها ستاره بر من ببارد...................

احساس می کنم  اگر مرا در شبنم غرق  کنید  :  شاعرانه تر  باشد  یا  اگر  دستهایم  را با  قاصدک

 شلاق ب زنید  : عرفانی تر.........  روزها  را  از  من  قایم  کنید  و دستهایم  را  به  خاطر  پر بودن از

نیلو فر هایی  که  شبانه از خواب هایم دزدیده ام  :  با  آّّّّه  بسوزانید ... قسم  می خورم  هر  چقدر

 سرم  را  به  سینه ی  آسمان  بکوبید هیچ  چیز نگویم  . حقتان  است  که  این  دل  بی گناهم  را

قصاص کنید  چون بی اجازه وارد صحنه ی روزگار شده و سهم خودم را دزدیده ام..............



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

پرنده


مثل پرنده در به در ... در شب سرد  کوچ خود              مونس لحظه های من  خاطره ی  بهار  بود

رنگ  زمین  نبوده  حیف  خلوت  آسمانی  ات              بغض  من  و  غرور  تو  آنچه  که آشکار بود

فرق میان ما و عشق فرق  میان  خاک  و  باد                بین خیال و  زندگی حرمت یک  حصار  بود

خاطره ها شکستنی ست کاش صدا کنی مرا               آنچه   مرا   تباه   کرد    مدت   انتظار   بود

فال  مرا  گرفت  و  رفت  آن زن   دوره گرد   پیر                در کف دستهای من  نقش دل و  شیار بود

گم  نشدم  ضمیمه کن   نام  مرا   به   دفترت                روح من امشب از غمت  در تب احتزاز  بود

شعر   نگفته ام   بدان   گفته ام   از  غریبگی...             و آنچه که گفته ام فقط مثل یک از هزار بود



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

گمشده


ای   راز های   پیر    که   افشا ء    نمی شو ید

پس   عقده  های    کور    چرا   وا    نمی شو ید

در   این   سیاه   خانه   دلیل   حضور  چیست ؟

ای    شام  های   وهم  که   فردا   نمی شو ید

در     این    سکوت    زرد   مقصر  شما   شد ید

ای    گفته های   سبز  که  انشا ء  نمی شو ید

آری        برای     آب     شدن    زار    می زد ید

ای      قطره ها   که   محرم   دریا   نمی شو ید

وقتی  که  داد   می زنم  انصاف   مرده     است

تنها   عبارتی   ست   که    دیوانه   می شو ید

یک   روز   اخم    می کنم   و  خنده  می کنید

گویا   که   از  شکنجه ام   ارضاء   نمی شو ید

این سرفه ای که می کنم از سردی شما  ست

در   قلب های    کوچک  ما    جا   نمی شو ید

عمری   گذشت   و   منتظرم    راستی   چرا ؟



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

حصار

امروز در نگاه تو معنا نمی شود  ٬ تو خاطرات گمشده ی سال های دور

تو راز سال های فراموشی منی......

جایی که هیچ حرف و حدیثی نمانده است ! !

قفل سکوت می شکند با نگاه تو ! !  تو چاره ای و مرهم خاموشی منی !

در پای کاج های رهای بدون بار ٬ در راه می نشینم و من یاد می کنم

 از روز های رفته و از سال های دور !

فریاد های خسته که بر باد می کنم !

باید بیابمت ........  ! !

امروز در نگاه تو معنا نمی شود ٬ تو راز سال های فراموشی منی  !



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

مرگ

 

تو  پس از مرگ من که  می آیی                 بر  سر  خاک سرد  و  بی روحم

جسم  من  لاشه ایست اما باز                  زنده   آنجا  نشسته  ا ین  روحم

قلب پوسیده ام  کبود  و  سیاه                  دست هایم پر از گل و خاک است

کاش   باور   کنی   نگاهم    را                  که  هنوز  از  دریچه ای پاک است

تو   می آیی   و  نیست  آوایی                  که  حزین   قصه ی   غمش  گوید

تو   می آیی و خسته  خوابیده                   کاش   باز   از   غریبی اش  گوید

تو   می آیی ولی  کسی  تنها                  زیر      لب     ناشیا نه   می گرید

مثل مرغی  اسیر در  دام است                  به     غم     آ شیانه    می گر ید

کاش  می مردم  و   نمی دیدم                   کاش  او  لحظه  ای   بخندد   باز

حرفهایی  که  زیر   لب   گویی                   نیست   اما   ز  سوی   من   آواز

تو پس از مرگ من که می آیی                  من همان جا  کنار   خود   هستم

مردم  اما   دخیل   عشقم   را                  به     نگاه      غریبه  ا ت   بستم



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

دلگیر

 

اگه دلگیر دلگیرم     اگه از زندگی سیرم

تقاص بی کسی هاتو     دارم از آینه می گیرم

دارم پس می دم این عشق و     به روزایی که حسرت شد

تو تعبیر همون خوابی    که کم کم واقعیت شد

صدام درگیره با ذهنم    که فریاد دلم باشه

کجا میتونه بی یادت    شبیه منزلم باشه

به من فرصت بده شاید    خدا چشمامو بخشیده

که گاهی بی هوای تو،    فقط دنیا رو می دیده

به من فرصت بده حتی     یه لحظه گرچه کوتاهه

شب از من فاصله داره    تا وقتی چشم تو ماهه

پناه آخرینم باش    نگاهی که ببینم باش

ببین دلگیرم از غربت     بیا و سرزمینم باش

من از غربت نمی ترسم     فقط می ترسم از دوری

ولی سخته که تو چشمات     ببینم باز مجبوری!

نمی خوام منتظر باشی     نمی خوام غصه برگرده

فقط باور کن اشکامو     که تنهاییه این مرده...



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

برهوت

  آنگاه که محتاج ِ سایه بانی  بودم ،

  در برهوت ِ  سوزان ِ تنهایی

  رهایم  کردی !

  گمان  کردم

  به جستجوی تکه ابری در آنسوی آسمان ، رفته ای 

   ... تو رفتی و

   تکه ابری نیز نیامد

   و من

  اینک ، ایستاده  مُرده ام  ؛

   در شمایل ِ مترسکی محزون 

   که بر شانه های سایه اش ، به خواب رفته است ...

   بگذار در این وادی ِ آتش و عطش

   سایه ای بـمــانـَـد ؛

    شاید ،  روزی

   " تو "  بیایی  .



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

تاوان

برو تنها مرا بگذار بس کن این ترحم را

تحمل می کنم هر جور باشد حرف مردم را

بدون عشق مردابی است این دنیا ... تصور کن

بگیری لحظه ای کوتاه از دریا تلاطم را

یکی دیگر خطا کرد و به پای ما نوشتی  حکم

بگو تا کی بپردازیم ما تاوان گندم را

اگر هر آن در این آتش بسوزم باز خواهم ساخت

خودم با دست خود آماده خواهم کرد هیزم را

دلم تنگ است هی پهلو به پهلو می شوم امشب

تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

مستی و راستی و روز حساب.....

بوسه ای از لب شیرین تو می خواهد خواب

جرعه ای از می چشمان تو من را بی تاب

کرده تا مست تو و عشق تو باشم خاتون

بی نیازم دگر از میکده و کهنه شراب

 

 

فکر بد حالی من را نکن هی باده بریز

جام من جام جهان بین نشود بی می ناب

ماندنی نیست دلت!!!کار من هر شب شده این:

بدوم تا سحر هر بار و بری مثل شهاب...

 

 

چشم من خشک شد ایندفعه به در!؟ نه دیوار

عکسی از خاطره های من تو در دل قاب

بی گناهی من اینجا چه گناهی شده است!؟

می کشم هر نفس هر لحظه و هر روز عذاب

 

 

بخت یارم شده انگار!؟تو را می بینم!!!

عاشق دیدنت هستم چه حقیقت چه سراب

می شود محو سپیدی تنت صبح سپید

شبنم از چشمه چشمان تو می نوشد آب

 

 

کوچه پس کوچه این شهر تو را می بوید

عطر خوش بوی تنت ناب تر از مُشک و گلاب

بوسه ای از لب شیرین تو شد سهم دلم.....

«این غزل جای من امشب شده بد مست و خراب»

 

مستی و راستی ام لایق رسوایی نیست

مانده ام مست به امید تو و روز حساب...



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

مواظب باش !

دارم می افتم از چِشمـت ، مثِ بـرگای پائیزی

ولی یادت نره روزی ... به یادم اشک می ریزی

 

منو بِسپر به دستِ باد ، همون بی آشیـون مست

سراغم رو بگیر از خاک ، تهِ یه کوچه ی بن بست

 

مثِ تقـویم دل مرده ، ورق خوردیـم و فهمیدم

حقیقت دور بود و من ، تو رو نزدیـک می دیدم !

 

توُ این دنیای وارونه ، دروغ و عشق همـزادن

همونا کـه تو رو بـردن ، جنونو یادِ من دادن ....

 

پشیمونی توُ کارم نیست ، دارم می رم ، بدونِ تو

توُ این روزای گیج و گم ،  فقـط یادت نره اینـو :

 

حواسـت نیست ، سـرت گرمه !! همین دلواپسم کرده

مواظـب باش دلبنـدم ... زمستـونا ، هـوا سـرده !



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

زمانش رسیده برگردی

گمان کنم که زمانش رسیده برگردی

به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی

 

هزار بیت فرج نذر می کنم شاید

به دفتر غزلم ای قصیده برگردی

 

زمان آن نرسیده کرامتی بکنی

قدم به خانه گذاریبه دیده برگردی؟

 

مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی

به شهر سبز ترین آفریده برگردی

 

گمان کنم که زمانش...گمان کنم حالا

که پلک شاعری من پریده برگردی

 

نگاه کن! به خدا بی تو زندگی تنهاست

قبول کن که زمانش رسیده برگردی



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

چهره فراموش شده عشق...

 

این روزهای نحس تموم شدنی نیست...

خیلی حالم بده...

فکر خود کشی یه لحظه راحتم نمیذاره...

تصویر یه رگ پاره شده...

چکه های سرخ خون...

که سرخی فرش رو سرختر می کنه...

شاید همین روزا این تصویر به حقیقت بپیونده...

شاید این سرخی خیلی ها رو به خودشون بیاره...

شاید چهره فراموش شده  عشق رو به خاطر بیارن...

اگه این اتفاق بیفته این سرخی ارزش داره...



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

برد با کیست؟

سرو می نازید و می بالید سخت:

«از من آیا هست زیبا تر درخت؟

برد با من نیست آیا ؟           

من پرند نوبهاری بی خزانم در براست!»

 

گل، به او خندید و گفت:

«از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سراست!»

 

چهره نرگس به خودخواهی شکفت،

چشم بر یاران خام اندیش ، گفت:

«دست تان خالی است در آنجا که من ، دامنم سرشار از گنج زر است!»

 

ارغوان آتشین رخسار گفت:

«برد با همتای روی دلبر است!»  

لاله ها مستانه رقصیدند،

یعنی :«غافلید!

در جهانی اینچنین ناپایدار،

برد با آنکس که چون ما سرخوشان ، تا نفس دارد به دست ساغر است!»

پای دیواری ، درون یک اجاق،

کنده ای می سوخت ، در آن سوی باغ،

باغبان پیر را با شعله ها

رمز و رازی بود ، سرجنباند و گفت:

« برد با خاکستر است»

 

..... برد با او بود یا نه،

روز دیگر بامداد،

توده خاکستری را

هر طرف می برد باد!!



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

امان از تنهایی!

آغوش ِ باران خورده ام٬

پُر از تمنای توست!

هق هق ِ پنجره ام بند نمی آید

مُدام٬

با سُرودی که طعم ِ شبنم میدهد٬

تن ِ تنهایی اش را میشوید!

نمیبندم این پنجره را اما هرگز٬

گر چه جز باد ِ باران زای ِ سرد

کسی گونه ام را نمی بوسد!

فریب ِ سختی ِ شانه هایت را مخور!

محکمترینها هم شبی٬

بی تکیه گاه ٬ خم میشوند!

نمیبندم این پنجره را٬

شاید دلت

یک روز بارانی بجوید سر پناهی!

گم شده ام بی تو در جنگل ِ سکوت

می هراسم از هوهوی ِ باد

فانوسم شکسته است

اینجا

ابهام و سکوت نیش میزند تنم را٬

نگاهت را آیا

لحظه ای به من قَرض میدهی؟!!



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

نیلوفر عشق

کهنه مردابی بود٬ دلم

لم داده به پهنای مکرر زمین٬

آکنده ازبخارهای گیج ِ سکوت٬

سکون٬

رکود!

خوش بود

به آوای حزین ِ بوفان و غوکان!

بی دغدغه

خالی از هوس ِ احساس ِ کاهندهء عشق....

روزگاری

نیلوفری کرد و رویید

میان ِ دلم عشقی!

و زمزمه کرد در گوشم

افسانه ای کهن از جوش و خروش ِ رود٬

از خلسهء آبی ِ خفتن٬

میان ِ آغوش مادرانهء دریا!

اما نگفت٬

هیچ نیلوفر ترد و سپیدی

بر آب ِ خروشان ِ رود٬

لانه نخواهد کرد....

       *    *    *

فریبی بیش نیست عشق٬

امان!

اگر از دهان تشنه و مکندهء دشت

اگر از ستیز ِ صخره های سترگ ِ راه

اگر ازخورشید و سوزندگی ِ آه٬ 

خبرت ندهد!

       *     *     *

اکنون:

دوباره سکوت٬

دوباره سکون٬

دوباره رکود!

  • حذف
  • ویرایش


+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

جاده

 

چقداینحالوهوارومیشناسم

خیلیمهربونترازخوابه واسم

چقد این خاطره ها رو دوس دارم

مثآغوشهکهبیتابه واسم

 

چقداینحالوهواقدیمیه

عطرگرمرنگایکاشی داره

تهدرههاکناررودخونه

رویسنگاقلبنقاشیداره

 

چقداین خاطره هارنگتوئه

چقداینجادهتورویایمنه

چقداینحالوهوارو می شناسم

همهجاششبیهدنیایمنه

 

اینجافانوسایروشنزمین

پشتلالههایخاموش توئه

بهتومیرسمازینفاصلهها

تهاینجادهتوآغوش  توئه

 

بیپناهجادههایدوردست

میرسمکنارتوخستهیراه

تورودوسدارمهمیشهوهنوز

قفسپرندههایبیپناه



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

ادما

ادما دنیا رو دیوار می بینن

روزای آفتابی رو تار می بینن

 

دوس دارن یه روز بیاد رها بشن

مث شبنم از زمین جدا بشن

 

سایه هاشون روی دیواره ولی

پر و بالشون گرفتاره ولی

 

آدما آی آدمای رنگا رنگ

توی کوچه های این شهر فرنگ

 

میشه این دیوارو پشت سر گذاشت

می شه با فاصله ها کاری نداشت

 

می شه عاشق شد و پر کشید و رفت

اون سوی فاصله ها رو دید و رفت

 

دو نگاه وقتی که آفتابی می شن

می رسن به همدیگه آبی می شن

 

دو نگاه  دو آرزو   دو خاطره

مث گلدونای پشت پنجره

 

دنیا رو آبی آبی می بینن

شب و روزو آفتابی می بینن



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

چگونه

 

چگونه صبر کنم از تو؟ این نه آسان است
صبوری از دل و از جان، خلاف امکان است


گزیده‌ای ز چه دوری ز دوستدارانت
که این فراق نه در صبر دوستداران است


در انتظار تو ایام سخت می‌گذرد
چه کرده‌ایم که این انتظار تاوان است؟


چو خواب زلف سیاه تو دیده‌ام هر شب
عجیب نیست که خوابم چنین پریشان است


من از حکایت روز نخست دانستم
که قصه‌ی دل و مهر تو را نه پایان است


چه حاجت است به گفتن حدیث عشقت را
که رنگ چهره‌ی من گوید آنچه پنهان است


مرا مران ز در خانه‌ات که این درگاه
یگانه خانه‌ی امّید مستمندان است


کسی که درد تو دارد دوا نمی‌خواهد
هزار شکر که این درد عین درمان است



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

من

   مثل آسمان، که می‌نویسد از ابر

   مثل ابر،      که می‌نویسد از باران

   مثل باران،   که می‌نویسد از رود

   مثل رود،      که می‌نویسد از دریا 

   مثل دریا،    که می‌نویسد از موج

   مثل موج،    که می‌نویسد از ساحل  

   مثل ساحل، که می‌نویسد از انتظار

   مثل انتظار،  که می‌نویسد از دلتنگی

   مثل دلتنگی،که می‌نویسد از شعر

   مثل شعر،     که می‌نویسد از پرواز

   مثل پرواز،     که می‌نویسد از پرنده

   مثل پرنده،    که می‌نویسد از آسمان

                   از تو

                     می‌نویسم



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

خسته ام

آه،ایـن روزها که می گـذرد ، زنـده ام گاه  و   گاه می میرم

مرگ بد نیست،کاش می گفتی  به کدامین گناه می میرم

گفتــه بودند زنـدگی خوب است ؛ گاه بنشیند و بســوزانـد

این منم-جـان شعـله ور شده ای - که در آغاز راه می میرم

هر گلی بود بر سرم زده است ،دست تقدیر را چه باید کرد

از دو چشم سیاه زاده شدم، در دو چشم سیاه  می میرم

دلم آشـفته  روحم آشفـته ،من و بختـی که سـالها  خفـته

خسته ام خسته ام نگاهی کن،من که با یک نگاه می میرم

دستی از دوردست ها انگار ، مـی کشد این قطار خالـی را

دلم ، ای اتفــاق سرگــردان! در کـدام ایستـگاه  می میرم؟

چاره ای نیست،غصه پیرت کرد  کم کم از یاد می روی دل من

تو شبی زنده زنده می سوزی ، من شبی بی گناه می میرم



+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

چشم به راهت میمونم عزیزم .

اینقدر میشینم و به روبرو نگاه میکنم تا ثانیه ها از رو برن وتو رو بهم برسونن.

اونقدر صفحه ها رو پشت سرهم ورق میزنم تا یه بار دیگه تو رو ببینم.

ولی غصه نخور عزیزم .

کاش الان پیشت بودم دستام رو میکشیدم تو موهات ودر گوشت لالایی میخوندم تا بهتر بخوابی.

کاش الان پیشت بودم وبا نگاهت آروم میشدم.

تو که خودت خوب میدونی چقدر کاش بین ما هست.

اونقدر که داره بینمون فاصله میندازه.

ولی غصه نخور عزیزم یه روزی این کاش گفتنمام تموم میشی.

هیچ چیز ابدی نیست...



+ نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

 

از پنجره نگاه بکن آره اون میاد               درسته بی وفاست ولی  باید بیاد

 

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده           ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

 

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده           نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

 

آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر              ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر

 

تو چرا سنگ نشدی میونه این همه  سنگ            میدونم دوسش داری مثل یه احصاصه قشنگ

 

آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه                     دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه

 

فدای نازش بشم این نازش کشته مارو                  حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

 

خدایا این احصاصمو از دلم نگیر                     ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر

 

آخه گناهم نداره همش تقصیره منه  زود دل می بندم               زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه 


+ نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

  من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

                          مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

                          بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

                          بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

                         یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

                         حالا که دری هست  مرا بال و پری نیست

                         حـالا کـه مـقـــدر شــده   آرام بگـیـــــرم

                         سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

                         بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

                         وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

                         بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

                         وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

                         تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

                         در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست



+ نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

چه سخته ...

چه سخته ...

چه سخته چشم به راه دوختن ...

چه سخته انتظار یار کشیدن ...

چه سخته بی یار روزا رو گذروندن ...

چه سخته بی همنفس نفس کشیدن ...

چه سخته تماشای عقربه های ساعت ودم نزدن ...

چه سخته ثانیه ها رو به دقیقه شمردن ...

چه سخته قول وقراربه خاک سپردن ...

چه سخته مردن برای یار و نتونستن ...

چه سخته آرزوت بغل کردن عشق و بوسیدن ...

چه سخته پا گذاشتن روی آرزوت وتو خود خفه شدن ...

چه سخته ...

چه سخته ...



+ نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

خواب

با یاد چشم های تو خوب است خواب من

از ابـرهـا کنــــــاره بگــــیر آفتـــــــاب من

رو بر کدام قبله به چشم تو می رســـم؟

چیــزی بگـو پیــــــــامـبـر بـــی کتاب من

چشم تو را کجای جهان جستجو کنــــم؟

پایان بده به تاب و تب بی حســـــاب من

دور از شمایل تو چنـــــانم که روز و شب

خنـــدیده اند خلــق به حال خــــراب من

از تشنگـی هــــــلاک شـدم، ساقیـا بیا

چیزی نمــــــانده از قدح پر شــــراب من



+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

ابر

ابــر وقتـی از غـــم چشــم تو غـافل می شود

جـــای باران میــوه اش زهـر هـلاهل می شود

سر بچــــرخان،از تنـت بیرون بیا،لخـتی برقص

در هــوای چیــــدنت دستان من دل می شود

سر بچـــرخان ،از هوا سـرشار شو،قدری بخند

دیــن من با خنــده ی گرم تو کــامـــل می شود

هـر طرف رو می کنم ، محرابی از ابروی توست

رو بگــردانــی ، نمــــاز خلـق  بـاطـل می شـود

می تـوانی تـب کنی بغـض زمیــــن را بشـکنی

بی نگــــاهــت، آب اقیـــانوس ها  گل می شود

چشـم هایم را بگیر و چشــــــم هایت را مگیر

ای که بی چشم تو کار عشق مشکل می شود



+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

طوفان

 

هرگز گمان نداشتم

  عـُمر ِ گل  ِ سرخ

  این قدر

  کوته است !

      ...

  در هم شکسته ام

  از نامهربانی  ِ طــــوفــان ؛ 

  گلبرگ های سرخ  ِ تو را

  همراه  بــا  دل ِ  ویــــرانـم

  یکباره ... هرچه بود

  با خود  بــُرد .



+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

سوک عشق

این واژه های شـعــر ِمرا

      خواب ِ سـکـوت ، گرفته ست ؛

      از این قـلـم

      که خـسـتـه و افسـرده ست ،

      دیگر ، کـلام  ِعـشق

      نـمـی ریزد

      آری  ، رفیـق ِ نیمـه ره ِ من !

      هرگز تو مـانـدگـار، نبودی 

      هرگز تو ماندگــار، نمانـدی ...

       بـگـذار در شــب ِ تـنـهـایـی

       بـا کـورسـوی خـاطـره هایت

       این دل ،

       به درد ِ خویش ، بـسـوزد

       بـگـذار واژه های شعــر ِمرا، بـاز

       خــواب ِ سـکـوت بگـیـرد

       بـگـذار ، این قـلـمزن  ِ خـسـتـه

       در ســوک ِعـشـق

        بـمـانـَد .



+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

نیلوفر

 

دل ِ مردابی ِ من

   در سکوت و شب ِ بیهودگی اش

   می شود ، هی تکرار ...

   کاش نیلوفر ِ ناز

   هودج ِ آبی زیبایش را

   بر سویدای ِ دلم

   می گسترد ؛

   شبح ِ تنهایی

   تا فراسوی افق

   گم می شد

   و شب ِ تیره ی این مرداب

   جشنی از نور و چراغانی

   بر پا می کرد ...



+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

نام تو

 

با نام  ِ سبز  ِ تو

  اِنگار ، کالسکه ی بهار

  از راه می رسد

  ... آنگاه

  گلواژه ی طراوت و زیبایی را

  از نو باید نوشت .

  ای آرزوی  وصل  !

  در نام  ِ تو

  کدام راز ، نهفته ست ؟؛

  گویی تلاوت  ِ نامَت

  صحرای خشک را

  سرسبز می کند

  و کام  ِ کویری را

  سیراب .



+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

خدا

خدا...

میخوام از خدا شکایت کنم

میگن خودش آخر عدالته

باشه قبول

رئیس دادگاهم خدا باشه

وکیلم رو چیکار کنم

وکیلم رو دلم کنم

باشه قبول

***

آخه خدا جونم

لذت عاشق شدن کجا

عذاب از هم جدا شدن کجا

***

آخه خدا جونم

وقتی قرارمون جداییه

دلیل وصلمون چیه

***

آخه خدا جونم

دل شکستمو کجا برم درمان کنم

اشکای چشای یارمو چجور برم پاکش کنم

***

باشه قبول

منم میگم...

قسمت ...







+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

سفر ِ سرد

 

  شهری که نیست از تو نشان ، دلنواز نیست

  جز قاب ِ خاطره های تو ،  ناز نیست

.

  یک سینه غم لبالب  و  درمان نمی شود

  چیزی به غیر ِ روی مه ات، چاره ساز نیست

.

  نام ِ بهار  ،  ورد ِ زبان ها  ولی چه سود

  بانگ ِ چکاوکان به چمن ، نغمه ساز نیست

.

  عطر ِ تن ات به باغ ِ خیالم نشسته است

  بوی بهار و عطر ِ پیرهنت ، همتراز  نیست

.

  ماندم چو زورق ِ تنها ، در این سفر

  زورق ، ز ِ موج ِآب ، دمی  بی نیاز نیست .



+ نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

قول وقرار

قول و قرارمون یادته

اون روزا رو یادته

روزایی که نفهمیدیم چی شد

صبحش به عشق هم چشمامون رو به دنیا باز میشد

شبش به عشق دیدار فردا غم جدایی رو فراموش میکردیم

اون روزا رو یادته

شاپرکا رو یادته

شاپرکا بهش بگین...

چه زود گذشت نفهمیدیم چی شد

حالا باید اون روزا رو به خواب دید

کنار هم بودن ...

تو خوابشم جذابه مثل همیشه

با اون لباش خواب رو از چشمات میبره

اون روزا گذشت تموم شد

مثل طوفانی که از هم پاشید

***

هر جا هستی خوش باشی و خوشبخت



+ نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

میفرماید

 

می فرماید:

فال مان هر چه باشد

-باشد!

حال مان را دریاب...

من سیــب بودم ،سیــبی آویزان ، افتــــادم و دنیای من به شد

هی سرخ شد،هی سبز شد رنگم،هی روزگارم با تو فربه شد

من سیب بودم ، سیبی آشفته ، عاشق شـدم ، آرام چرخیدم

چرخیـــدم و دســـت تـو افتـــادم،افتـــادم و تنهـــایی ام له شد

هی،فکر کن! حال خوشی دارد،سیبی که با به روز را شب کرد

سیبی که با به یک شب زیبا ، مهمــــان آب چشــمه ی ده شد

* * * * * * *

صبحی مه آلود است،ده زیباست،جاری شدن در رود مه زیباست

ده را شکر پاشید و شیرین کرد ،سیبی که با به غرق در مه شد



+ نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

 

گفتی: برای تو مینویسم...

گفتی: طوفان رو یه شب تجربه کردی...

گفتی:سبک شدی احساس رسیدن به ستاره ها رو داری...

آری درست فهمیدی:

عجب حس قشنگیست...

با بال طوفان پریدن از جنس دل بستن بود...

اما...

تو ای تنها امیدم:

طوفان بدون بال بمانند نسیمیست...

نسیمی در حال انتظار...

نسیمی که برای رسیدن به دریا چشم در راهست...

نسیمی در حال رکود...

نسیمی...

آری آری آری...

اتنظار سختست چون کوه بدون روح...

انتظاری که طوفان رو تبدیل به نسیمی کرد راکد...

راکد...

بدون روح...

مسخ شده...

 

 



+ نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

تکه هایی از احساسم...

 امروز من پر از غم دیروز می شود

                 همیشه اخم یک تنه پیروز می شود

                                  من زاده ی طلوعم و یک منتظر و باز

                                                   شب می رود زمین و زمان روز می شود

        

                            

دل تنگم هوای غم دارد

        چشم هایم نوای نم دارد

                 و در این حس و حال دلتنگی

                              بودنت را همیشه کم دارد                                         

 

شعر هایم دوباره بیگانه

           گریه هایم دوباره بی شانه

                     شاعری بی کس و حروفی که

                                     کرده در ذهن کوچکی لانه

                                  

دست هایم بدون سیب اما

            چشم در انتظار یک رویا

                     باغ سیب و من و تو و تقدیر....

                              حیف شاعر نبوده این دنیا !

                                     

گاهی دلم برای دلت تنگ میشود

         چشمان من به اشک تو دلتنگ می شود

                          روزی اگر صدای تو در گوش من نبود

                                       دنیا به خاطرت پر آهنگ می شود...

 
               

منم خدای تمام ستاره های سیاه

                  و آسمان درونم همیشه طوفانی

                              تویی که لحظه ی زاد و تولدم با توست....

                                                    تو ای تبسم شیرین و حزن روحانی

                                 

باید گذشت و از پل فردا عبور کرد

                   باید تمام ثانیه هارا مرور کرد

                        هر چند مشکل است ولی رخت تازه ای

                                       بر قامت سیاه شب از جنس نور کرد

                                        



+ نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

مرگ

تو  پس از مرگ من که  می آیی                 بر  سر  خاک سرد  و  بی روحم

جسم  من  لاشه ایست اما باز                  زنده   آنجا  نشسته  ا ین  روحم

قلب پوسیده ام  کبود  و  سیاه                  دست هایم پر از گل و خاک است

کاش   باور   کنی   نگاهم    را                  که  هنوز  از  دریچه ای پاک است

تو   می آیی   و  نیست  آوایی                  که  حزین   قصه ی   غمش  گوید

تو   می آیی و خسته  خوابیده                   کاش   باز   از   غریبی اش  گوید

تو   می آیی ولی  کسی  تنها                  زیر      لب     ناشیا نه   می گرید

مثل مرغی  اسیر در  دام است                  به     غم     آ شیانه    می گر ید

کاش  می مردم  و   نمی دیدم                   کاش  او  لحظه  ای   بخندد   باز

حرفهایی  که  زیر   لب   گویی                   نیست   اما   ز  سوی   من   آواز

تو پس از مرگ من که می آیی                  من همان جا  کنار   خود   هستم

مردم  اما   دخیل   عشقم   را                  به     نگاه      غریبه  ا ت   بستم



+ نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

حرفی بزن

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج راهی ام  به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست



+ نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

جرم من چیست ؟

جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام    
آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام     
جرم من چیست که درکلبه تنهایی خویش  
زاهد گوشه محراب لبانت شده ام 
آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر   
جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام
آمدی ساده نشستی به گلیم دل من 
جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام 
ای که از شورجوانی خودت سرمستی   
ساغری نوش که ساقی شرابت شده ام 
آمدی ساده نشستی و چو طوفان رفتی  
هیچ  انگار ندیدی که خرابت شده ام   
 رفتی و بی خبر از خویش نمودی ما را  
لحظه ای چند نظرکن نگرانت شده ام  
ای که از حال دل من خبری نیست تو  را
با خبر باش که من چشم به راهت شده ام



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

پشت پنجره

هــی  پـشـت ِ پـنـجــره  می آیـم

        شـایـد  ،  نـشــانـی از  تـــو  بـجــویــَم

      هــی  پـشت ِ پنجـــره می آیم

               شاید  ، شـمـیـم  ِ پـیـرهـنـت را

                 کالسـکـه ی  نـســیــم ، فـرو  آرَد ...

     هــی  چـشـم  ِ خـود ،  بـه جــادّه  می دوزم 

          زان دور دست ِ سـاکـــت  و   وَهــم آلـــود

             گــــرد و غـبــار  ِ پــای ِ ســـواری  نیـسـت ؟

     آیـــا  ،  کبــوتــر  ِ صـحـرایــی

          زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

                         مـکـتــوب  ِ یــار ؛

                             نـیـاورده ســت ؟

                               .....

     هــی  پشـت ِ پـنجــره  می آیم 

      هـی  پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

کاش ...

کاش میدونستم دلیل عاشق شدن چیه...

کاش میدونستم دلیل دل بستن چیه...

آی ادما میدونین دلیل عاشق شدن چیه؟

آی ادما مگه شما عاشق نمیشین؟

آی ادما میشه برام عشق رو معنی کنین؟

کاش میشد عشق رو معنی کرد...

کاش میشد بی وفایی رو تو عشق جا داد...

آی ادما میدونین دلیل بی وفایی چیه؟

آی ادما میشه برام بی وفایی رو معنی کنین؟

کاش میشد بی وفایی رو معنی کرد...

کاش میشد...

کاش میشد...

کاش میشد...

کاش میشد دلا رو بهم گره زد...

کاش میشد دلا رو به وفا پیوند زد...

کاش...

کاش ...

کاش...



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

نمیتونم ازت دل بکنم....

 

هرکاری کردم که تو رو گم کنم از خاطره هام

 

 به در بسته خوردمو باز از تو گم شد لحظه هام

 

خاطره های بودنت چجور فراموشش کنم

 

دلی که تو آتیش زدی چجوری خاموشت کنم

 

جای نگاتو پر نکرد هیچ کسی با هر چی که بود

 

انگاری تو خون منی تو پوست و گوشت و تار و پود

 

دروغ نمیگم بعد تو خیلی ها رفتن اومدن

 

اما توی نگاه من هیچ کدومش تو نشدن

 

فکر نکنی ازت میخوام بیای و با من بمونی

 

اینا رو گفتم که فقط صداقتم رو بدونی

 

    من عاشق عشق میمونم

                          

من عاشق عشق میمونم

                                                  

من عاشق عشق میمونم



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

عشق

 

 

204.gif

 

 

 

تو نبودی و من با عشق نا آشنا بودم....

 

تو نبودی و در نهان خانه دلم جایت خالی بود.......

 

تو نبودی و باز به تو وفادار بودم........

 

تو نبودی و جز تو هیچ کس را به حریم قلبم راه ندادم......

 

و تو آمدی.از دوردستها......

 

از سرزمین عشق......

 

تو مرا با عشق آشنا کردی.....

 

با تو تا عرش دوست داشتن سفر کردم........

 

تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختی..........

 

با تو کامل شدم.......

 

با تو بزرگ شدم......

 

با تو الفبای عشق را اموختم.......

 

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......

 

به تو و کلبه عاشمان بالیدم.......

 

تو نیمه گمشده ام شدی........

 

حال که اینچنین شیفته توام باش تا در کنارت آرامش بیابم....

 

حتی برای لحظه ای از من جدا نشو......

 

بدون تو دستم سرد است........

 

بدون تو آغوشم تهی و لبریز درد است......

 

به حرمت عشقمان...

 

به حرمت لحظات زیبایمان..........

 

مرو که بی تو من هیچم.......

 

بمان با من.....

 

بدان که تا ابد نام تو بر قلبم حک شده........

 

بدان که عشقمان همیشه پاک خواهد ماند.............

 

به وفایم ایمان داشته باش...............

 

تا به تو نشان دهم معنی واقعی واژه عشق را

 

 

www.roozgozar.com-153.gif



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

اغاز دوست داشتن

آری ، آغاز دوست داشتن زیباست

گرچه پایان راه ناپیداست

من دیگر به پایان راه نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست زیباست

گرچه پایان راه ناپیداست

من دیگر به پایان راه نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

یه نفر ...

یه جایی ...

تمام رویاهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر بسپار

یه نفر ...

یه جایی ...

تمام رویاهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر بسپار

یه نفر ...

یه جایی ...

در حال فکر کردن به توست



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

این روزا

 

این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
 
یه وقتا توی زندگی همدیگر رو جا میذارن
 
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
 
فقط توی نقاشیا ، دنیا قشنگ و رنگیه
 
این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه
 
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط رانده شده نظرات ()

هـمــدم

در اندیشه بودم

  که هـمـدم تـرین  کــس

  مــرا  کیست؟

      ...

  تـــو  رفـتــــی

  غـمـت  مــانـده  بر جای  ...

  غـــم  ِ تــو

  عجب  دلبر  ِ بـاوفـایــی ست !

  که هر  روز  و هر شب

   مــرا  

  همـدم  و   همنشین  است



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

طوفان

هرگز گمان نداشتم

  عـُمر ِ گل  ِ سرخ

  این قدر

  کوته است !

      ...

  در هم شکسته ام

  از نامهربانی  ِ طــــوفــان ؛ 

  گلبرگ های سرخ  ِ تو را

  همراه  بــا  دل ِ  ویــــرانـم

  یکباره ... هرچه بود

  با خود  بــُرد .



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط رانده شده نظرات ()

درباره ی ما


آن روز که فریاد ستاره را کوچه دزدید صدای سکوت، پنچره را در هم شکست و نگاه زمین از ته دل خندید.

منوی اصلی

آرشیو

موضوعات وبلاگ

نویسندگان

پیوند های وبلاگ

ابزار

RSS

POWERED BY
persianblog.ir

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ fanfare محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان